بازدید امروز : 20
بازدید دیروز : 27
کل بازدید : 4179
کل یادداشتها ها : 68
شاید
که خاکشان کنم!
حرفهایم را میگویم؛ احساسهام
می گویند خاک سرد است؛ شاید که بی حسشان کند
نه!
خاک نه!
قاب میکنمشان
تا رنجشت آینه ی دق شود برایم!
درس عبرت!
تا که بدانم حس های بافته شده ام رشته اند!
قاب! با رنگی سرد و ترک خورده
جایش روی قلب شکسته ام!
اما از این پس اسمم
اسمم را چه بگویم
ترسو
یا عاشق؟!!
نمیدانم؛ فقط این را نمیدانم!!!
میگن دنیا رو بد ساخته اند..
اما تو..
تو! ماهرانه خودت را نقش زده ای!!
انقدر که هر لحظه بیقرارم می کند!!
انقدر زیاد هست که با دلم بازی کند و چیزی برای خودم نگذاره!!
.
.
.
اما من..
دنیا دور مرا خط کشیده است!!
قرمز شاید هم آبی؛ نمی دانم
میدانم که فقط خط کشیده است
انقدر که، سهم من رو دستان خالی برای آروم کردنت بگذاره
انقدر که، جایی برام تو دنیات نگذاره
انقدر که شرمنده ام کند؛ شرمنده از این همه کم بودنهام!!
تاب بیاور اگر آفتاب نیست، حتی ذره ای نور
بشکن، اما نبیند قاصدک!
نفهمد نسیم
تا برود غم
بخندد گل
بتابد باز آفتاب هر صبح
با غرور بخند تا شاید
بیاید باران با شور
اما نَبَرد خبری از تو، از غرور گریه هات، از نزدیک یا دور
جاری شو چون رود
حتی آبی مثل آسمان
شاید هم بی رنگ چون رود
اگرچه باشی در بیابان یا برهوت
محکم باش! تا نبیند تنگی نفس هایت
در نبودش، لرزش و نبودنهایت
باز پنهان کن اشک ها را پشت پرده ای از شادیهات
تا بیاید برای تو بهتر از آفتاب
حتی
نوراً فَوقَ کلِ النُور!
شاید هم
منورَ النور
به هر حال آروز می کنم برایت نوراً لیسَ کمثله نور
نمیدانم
شاید هم از این پس دردهایم لذتی باشند؛ که گره خورده اند با تو!
پس
باز امیدی هست برایم انگار
تمام حرفهایم سکوت شده اند
چیزی جز سکوت نمی بینم
گاهی دردهایم سخت؛ تلخ میگیرند مرا
چه شده است مرا و این دنیا را؟
نمی گیرد دلش از این همه سنگدلی؟
نمی بیند دست و پا زدن ها را؛ دردها را؛ گریه ها را؛ فغان ها را؟
گاهی درد هایم سخت؛ تلخ سراغ میگیرند مرا
لذتی دارند
اما ..
می شِکَنند باز مرا
که می شکافد قلب ها را؛ حتی سنگ ها را
می شِنوم؛ سراسر ذکر سکوت شدن ها را
خیالی نیست؛ بگیرد تلخ تر و سخت تر سراغم؛ حتی جانم را
بگوییدش آماده است
هم بگوییدش گفته ام بسم الله!
بیا و دیگر برگیر؛ تأخیر چرا؟
خبری در راه است و دوست دارمش
می شنوم صدایش را
باور دارم
تو نیز باور کن؛
نزدیک است
دوست دارم این عدم را
دوستت دارم نزدیک شو؛ نزدک تر
دیگر این عدم سراب¹ نیست
تماما پیداییست شیداییست ؛ خلاصه شور است مرا
می دانم؛ غمت زمین می زند من را
پس زودتر
برخیز که این زمین خوردن مبارک است من را
زمینِ سرد؛ سخت آتشم؛ از این پس لذتی هم خواهد بود تو را
آغوشم گیر که سخت دلتنگم
آغوشت را سخت باور دارم
حداقل؛ تو باور کن مرا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1- منظور ازسراب، دنیاست!
چه راحت، سخت می شکنی ام!
.
.
لحظه ها هم آروم ننشسته اند حتی
آنها هم سهمی گرفته اند برای خودشان!!

باورم شده بود "اگر برای کسی هیچ نیستی برای من همه را"
بزرگ شده ام انگار
چرا که بهتر می فهمم ؛ هیچی نیستم برای هیچکس را
نه صبر کن هیچ که نه! برای تو نمک زخم بودن را
انقدر تکرار میکنم خود را
که فهمش بسوزاند استخوانها را
باید درک می کردم
باید زودتر می فهمیدم
بودنهایت و تنها بودنهایم را
خیال های پوچ ذهنم را!
خلاصه بگویم؛
سراب را!

دیگر نمیگویم
نمی گویم همه چیز را با تو!
بسته ام بیانی که وصف کند دل را
بیان که هیچ؛ اصلا دل را نمی خواهم
سخت هست
اما
شاید
فقط لحظه ای
شیرین شدم برایت !
پس تا آن روز شما رو به خیر و هم به سلامت که بی تو سلامت را هم نمی خواهم

فکر نمیکردم روزی سکوت جواب بیقراریهایم باشد
و بگویم خفه!
..
اما بی رحم ها خوب میدانند چه کنند
آروم نمیگیرند هیچ؛ بیقرار تر می زنند!